بهترین خاطره
نمیدونم از کجا بگم ولی میخوام از یه جا شروع کنم
از یه خاطره هرچن خاطراتم با مادرم خیلی کمه
ولی همون چند تا خاطره برام یه دنیا معنی داره
میخوام از شیطنتم بگم از خنده مادرم واز اشکی
که تو چشماش جمع شده بودکه هیچ وقت فراموش نمیکنم
اون روز رو .یه روز تو حیاط خونه داشتم بایکی از رفیقام بازی
میکردم اون روز مهمون داشتیم من رو میگی انقدر شیطنت
کردم که داد همه رو دراوردم.از درو دیوارو درخت بالا میرفتم
که خندهای مادرم از کارای بچه گانه من بلندشد الهی
قربون اون خندهات برم من مامانی.خلاصه سنگ تموم گذاشتم
تو شلوغی.تو حیاط یه درخت بود که تن درخت یه کندو زنبور
چی شد فهمیدی منظورم چیه ؟چرا میخندی ؟ ها؟
خوب چیکار کنم کنجگاو شدم که ببینم تو کندو زنبور چیه؟
با یه تیکه چوب افتادم به جون کندو .اخ که الان یادم میفته چیکار
کردم یه کوچولو خجالت میکشم.اره کندو افتاد واین زنبورهای
بیچاره افتادن به جون من بدبخت رفیقم فرار کرد من موندم یه گله زنبور
نامردا از هرطرف یه نیش میزدن.خلاصه دادم رفت هوا مادرم که دید
من تو چه وضعی هستم سریع پرید تو حیاطو منو نجات دادو برد تو اتاق
فداش بشم من انقدر گریه کرد که نگو. تمام تنم رو دست میکشید ومرهم
میزاشت روش. خلاصه اون روز گذشت من با یه عالمه نیش زنبور رو پای
مادرم خوابم برد.ولی میشنیدم که چطور برام لالایی میخوند
لا لا لا لا گل پونه لالالالا گل میخک
قشنگ من امید من
عاشق لالایی خوندنشم الهی که من فداش بشم