سلام مادر



مامان خوبم زودرفتی گلم واین دلم کسی رونداره،میدونی تاآخرعمرچشام واست میباره؟



چه حسی دارم امشب من نمیدونم چراامامیدونم که تورومیخوام ولی نیستی ومن تنهام



همیشه توآغوشت یه حس خوبی داشتم،من این شبهابرای خواب،مادرلالایت روکم دارم



مامانی نوازشم کن بادستای پرمهرت مثل قدیما،الهی من فدای اون نگاه مهربونت شم



میدونی مامان فضای خونه این روزا توروازمن طلب داره،کجایی مامانی دلم بهونه توروداره



مامان مامان خوبم



هنوزم پیش اون چشمات یه حس بچگی دارم،به یادروزای قدیم امشب همش بهونه میارم



فقط ازتو همین مونده برام یادگاراونم قاب عکست روی طاقچه خونه،بهونه گیرشدن حتی



گلهای توی باغچه مامان خوبم توبودی تنها یارم،تورفتی ومن هنوزم داغدارم



مامان خوبم کجایی مهربونم دلم داغونه،دلم هوای توروداره،نمیخوای برگردی دوباره پیشم



*************************



دوباره اومدم بنویسم،میدونم دیربه دیر مینویسم،ولی توهمیشه بیا،بیابه این کلبه تنهایی من



چون اینجاکلبه آرزوهای منه،کلبه حرفای نگفته تو این همه  ساله،وقتی میای سرسری رد



نشو،چون حرفایی که اینجا میزنم،پراز درده،پرازتنهایی هستش،حرفای یه پسریتیمه که تواین



همه سال چشم انتظاره،چشاش به درخونه هستش،تا شایدسفرکرده اون برگرده،وقتی میگم چشم



انتظارمنظورم رومیگیری یا نه؟خیلی سخته به خدا،فقط باچندتاخاطره زندگی کنی.نمیخوام سرت رو



دردبیارم،منوببخش نوشته هام بوی غم میده،ولی توبیایه جوره دیگه نگاه کن،به اینکه یه بی مادریه یتیم



از غمش ازدلتنگیش ازعشقش ازتمام هستیش مینویسه.داداش حسین اومد گفت ننویس،آخه داداش



توکه دردمنوبهترمیدونی،توکه میدونی اگه ننویسم میمیرم،داداش خودتم که مثل من یتیمی،به خداسخته



خیلی سخته تواین همه سال چشم انتظاربمونی.یه آدمایی میان سرسری ردمیشن ویه چیزی میگن،



حالامن حرفم بااوناس،اگه میتونی بیایه کاری بهت میدم توادامه اون روانجام بده



میتونی توبیاسراین قصه روبگیروبنویس،این قلم،این کاغذ،بیااز یتیمی بنویس



راستش میدونی،طاقت کاغذمن طاق شده،پیکرنازک تنهاقلم من،زیراین همه



غم ودردودلتنگی خردشده،میتونی حالا بیاادامه این قصه رو توبنویس،من دیگه کمرم



شکسته،قلبم دیگه طاقت نداره،راست میگن،میشه زیبادید،میشه آبی موند،اما تو



بگو،بچه بی مادربچه ایی که یتیم شده چطور میتونه شاد بمونه؟بابارنگ مشکی به تنش نشسته



به قلبش این رنگ حک شده،میتونی توبیا،این قلم،این کاغذ،بشین یه گوشه دنج



مثل من که گوشه تاریک خونه جای دنجمه،برای پنهون کردن اشکام،تاکسی از درونم



نفهمه،خوب بیا ازاین روزا بنویس،از شبای بی مادری،از سرسفره ایی که بی مادررنگی نداره



ازروزایی که بی مادرغروب میشه،ازسالهایی که بی مادرکمرت میشکنه قلبت تیکه تیکه میشه،بنویس از



خونه ایی که بی مادربی روح میشه،ازخونه ایی که بی مادر تمام پنجره هاش رو خاک میگیره،بنویس ازیتیمی



مثل من،ازمن که اینجوری شکستم،هرچی دوست داری ومیخوای ازاین صحنه زندگی من به



تصویربکش،نمیدونم میتونی یانه،ولی بزاریه چیزی بهت بگم:شایداین تصویری که میخوای بکشی



وداستانی روکه میخوای بنویسی بعدتموم شدن اشکت رو دربیاره،قلبت روبشکونه،من بهت



هشدارم رو دادم،حالا بازم میتونی بنویسی؟جرات این روداری که ببینی قلمت میشکنه؟



کاغذت میسوزه؟من دیگه شکستم،دیگه قلبم تیکه تیکه شده،میتونی تو بیا،این قلم این کاغذ



آخراین قصه رو توبنویس